لی‌لی


+  

از صبح دارم بقایای زمستان را جمع می کنم و توی بقچه ای می تپانم که به زیپ درش یک کاغذ با همین اسم آویزان است. تمام شد. غصه ی زمستان آبی سرد را خوردم و هنوز نرفته دلتنگ اش شدم. تابستان توی کمد چوب لباسی به چوب لباسی آویزان است.

نویسنده : ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کفش‌ها بی مهمیز

صدای طوطی بین صدای جوشکاری و ماشین پرپر می‌زد. بلدم از هم سواشان کنم. پنجره‌ام به زندگی مردم باز بود، از فرط گرمای امروز. پریدم کنار پنجره، طوطی رد شده بود، ندیدم‌اش. زندگی مردم زیر پنجره و پایین پام دست‌اش را گذاشته بود روی بوق که راه باز کند. خواب‌گاه‌هاشان کوتاه و بلند و بلندترک روبروم تا بخورند به کوه. چه مانتوی گرمی به تن دارم به وقت هوس تابستانی زمستان. چه کلاه‌خود سرسختی به سر گذاشته‌ام برای جنگی که نیست. چه اسبم مرده. سنگرم بوی خون مرده‌ی سربازان پیشین را می‌دهد. چه منتظر طوطی نبودم.

دوباره باید اسب ببافم. اسبی که نرود. بماند.

  

نویسنده : ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

این چندوقت پنجره‌های کهنه را درآوردیم و پنجره‌های نو جاشان گذاشتیم. هم‌سر آقایی که مسوول نصب پنجره‌ها بود، رفته بود قهر و آقای مسوول نصب پنجره‌ها آن‌قدر در این مدت در خانه‌ی خالی‌اش غذای مردانه‌ خورده بود که غوره‌بادمجان بی‌حوصله‌ی من به تن‌اش چسبیده بود. آقای مسوول نصب پنجره‌ها خیلی دوست داشت پنجره‌های کهنه را با خودش ببرد. هم‌سایه‌ی پایینی از قبل زنگ خانه‌مان را زده بود و اسم پنجره‌های کهنه‌مان را توی شناسنامه‌اش نوشته بود (هم‌سایه‌ی پایینی فوبیای تنها ماندن آشغال‌ در خیابان را دارد و تمام تیرتخته‌های سرگردان در خیابان را پیشاپیش به فرزندی پذیرفته است). به آقای مسوول نصب پنجره‌ها گفتیم که پنجره‌های کهنه را همان‌جا کنار دیوار اتاق به حال خود رها کند پس. پنجره‌های کهنه از آن موقع که از آزاد شدند، به دیوارهایی باز می‌شوند که بهشان تکیه داده‌اند. پنجره‌های کهنه منتظر‌اند باباشان بیاید دنبال‌شان. دل‌ام براشان می‌سوزد که این‌همه شبیه من‌اند. که این‌همه هیچ نیستند. باباشان خیال‌اش راحت است و هنوز دنبال‌شان نیامده، چون از قیافه‌ی ما دو نفر مشخص است که انسان‌های مهربانی هستیم و بچه‌داری و پنجره‌داری و مهمان‌داری‌مان خوب است. البته که خوب است. راستش نمی‌دانم این خزعبلاتی که در مورد شما می‌گویند درست است یا نه، برای احتیاط بنویسم که اگر نمی‌دانی بدانی، مدت زیادی است که از تیمار آدم‌های بزرگ‌تر از 18 سال عق‌ام می‌گیرد.

مامان هم‌چنان مثل قدیم به چشمان‌ بزرگش سرمه می‌کشد. یکی دوتا از مژه‌هاش هم سفید شده‌اند. من توقعات اندکی دارم که برآورده نمی‌شوند. کسی ازشان خبر ندارد. چرا خبر ندارد؟ چون معمولن باید گفته شوند و گفته نمی‌شوند. چرا گفته نمی‌شوند؟ چون من وقت گفتن‌شان عصبانی می‌شوم و عصبانیت مرا می‌کشد. چه توقعاتی؟ مثلن توقع دارم که حتا مامان کشوی میز مرا بدون هماهنگی با من باز نکند و وقتی که دارم از خستگی می‌میرم با من حرف نزند و این‌قدر این‌قدر این‌قدر هی هی هی قسمت‌های تلخ زندگی‌اش را برای من دو باره و ده‌باره و هزارباره تکرار نکند، آن‌هم وقتی که هیچ‌ هیچ هیچ‌وقت از من نپرسیده است که آیا من که دارم توی خودم می‌سوزم چطورم یا نه و این هیچ ربطی به این مساله او کان مرا در بچگی شسته است ندارد. مامان هم‌چنان وقت چای خوردن به روبروش خیره می‌شود و درشت درشت پلک می‌زند. نمی‌دانم الان برات جالب است که بدانی یا نه، ولی مامان چای را هم ترک کرده است. چای سبز می‌نوشد و یوگا می‌رود و مدیتیشن می‌کند و یک چیزهای عرفانی و آسمانی‌ای می‌گوید. مامان فقط می‌بایست مرا می‌داشت که خیلی وقت است نمی‌داند چطور زنده‌ام و با خیال راحت می‌رفت و به زندگی‌اش می‌رسید. این بچه‌های کوچک‌ترش خیلی چموش‌اند، در مقایسه با من. مامان هنوز هم "عین باباتی" را در مقام فحش به کار می‌برد.

من و خانه‌ی جدید هنوز خیلی با هم دوست نشده‌ایم. تقصیر من است که این‌همه نصفه‌ام. هی فکر می‌کنم خسته‌ام، بگذار برای بعد و کلن خودم را گذاشته‌ام برای بعد. حتا دلم تنگ هم نمی‌شود. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. خالی شده‌ام. به دیوار باز می‌شوم. هیچ معنایی ندارم. یکی‌یکی خودم را از دست داده‌ام مامان‌بزرگ. دستانم خشک‌اند. مغز ندارم. جاجیم دست‌باف تو را انداخته‌ام توی یکی از اتاق‌ها و روش غلغله‌ی قیامت است. لباس و مبل و پرده و پلاستیک و تیرتخته. حوصله ندارم به یادگاری‌ات احترام بگذارم. تو که می‌بخشی. من هم نیازی نیست ببخشم. نیازی نیست کاری کنم. فقط خواب‌ام می‌آید.

خوب، حالا چه کار کنم؟ این نامه را بفرستم به قبرستان؟ به آن دنیا؟ اصلن چه اهمیتی دارد که تو بخوانی‌اش یا نه؟ اصلن مرا یادت هست؟

نویسنده : ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چون من از خویش برفتم

تا وقتی که مانتو نپوشیده بودم، شک داشتم. شال را دور سرم پیچیدم. برای حجم عظیم گریه‌های روزهای روبرو آماده شدم. برای دیدن دوباره‌ی آدم‌های باتوم به دستی که عجیب نیستند، از خودم‌اند، که می‌شود لمس‌شان کرد، توی چشمان‌شان را نگاه کرد، می‌توان صدای‌شان را شنید، می‌توان لب‌خندهای‌شان را دید، می‌توان ازشان پرسید چند بچه دارند و آیا جمعه‌ی پیش به مادرشان سر زده‌اند؟ برای کشتن معصومیتی که توی قلبم دوباره جان گرفته و تاتی‌تاتی می‌کند و فکر می‌کند دنیا هرلحظه دارد در خودش متولد می‌شود. برای به بر شکسته شدن نازک‌آرای تن ساق گلی که به جان‌اش کِشتم. برای خوابیدن مادرها بر گور بچه‌هاشان. برای دیدن جان دادن دختران معمولی با شلوارجین و مانتوی مشکی بر کف خیابان، با چشمانی باز، رو به آسمان، وقتی که پشت مونیتور نشسته‌ای و کاری ازت برنمی‌آید. طاقت‌اش را داشتم؟ گفتم:"کارت ملی هم برداریم، یک‌وقت دیدی لازم بود".

جنگ دوران کودکی، هرچه پیرتر می‌شوم بیش‌تر در من به بار می‌نشیند. تازه وقت کرده‌ام که برای بمبی که در خانه‌ی هم‌سایه افتاده بود گریه کنم. تازه یادم آمده که ای‌وای بر زندگی‌مان. تازه می‌فهمم تلفن زدن به فامیل بعد از بمباران یعنی چی. ناگهان می‌بینی وسط مهمانی خانوادگی،  مجلس عزایی را به یاد می‌آورم که در آن مادری سیاه‌پوش، لباس‌ سرهمی کوچولوی آبی رنگ بچه‌اش را (که زیر بمباران صدام تکه‌تکه شده بود) بغل کرده است و گریه می‌کند. بعد مهمانی خانوادگی تمام‌ام می‌شود و زندگی‌ام می‌شود یک سرهمی لی آبی به ابعاد سه وجب در یک وجب. خفه می‌شوم. له شده‌ام. آدم نیستم. شبیه آدم‌ام. همین است که مردم نصف‌شب در خیابان می‌رقصند و من گریه می‌کنم. کاش برای من هم بمیری صدام.

احمدی بای‌بای. تمام شدی. مغز بچگی من پر شد از زباله‌دان تاریخ تئاترهای شبه‌روحوضی مدرسه، وقتی که هر دهه‌ی فجر عروسک‌های شاه و فرح را از توی آن بیرون می‌کشیدند و ما می‌خندیدیم. تو را برای بچه‌ام از زباله‌دان بیرون نمی‌کشم. بچه‌ام به تو نخواهد خندید. سرهمی آبی کوچک به بچه‌ام نخواهد رسید و بچه‌ام هرگز تو را نخواهد شناخت.

 

 

نویسنده : ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک