لی‌لی


+ کفش‌ها بی مهمیز

صدای طوطی بین صدای جوشکاری و ماشین پرپر می‌زد. بلدم از هم سواشان کنم. پنجره‌ام به زندگی مردم باز بود، از فرط گرمای امروز. پریدم کنار پنجره، طوطی رد شده بود، ندیدم‌اش. زندگی مردم زیر پنجره و پایین پام دست‌اش را گذاشته بود روی بوق که راه باز کند. خواب‌گاه‌هاشان کوتاه و بلند و بلندترک روبروم تا بخورند به کوه. چه مانتوی گرمی به تن دارم به وقت هوس تابستانی زمستان. چه کلاه‌خود سرسختی به سر گذاشته‌ام برای جنگی که نیست. چه اسبم مرده. سنگرم بوی خون مرده‌ی سربازان پیشین را می‌دهد. چه منتظر طوطی نبودم.

دوباره باید اسب ببافم. اسبی که نرود. بماند.

  

نویسنده : ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک