لی‌لی


+ چون من از خویش برفتم

تا وقتی که مانتو نپوشیده بودم، شک داشتم. شال را دور سرم پیچیدم. برای حجم عظیم گریه‌های روزهای روبرو آماده شدم. برای دیدن دوباره‌ی آدم‌های باتوم به دستی که عجیب نیستند، از خودم‌اند، که می‌شود لمس‌شان کرد، توی چشمان‌شان را نگاه کرد، می‌توان صدای‌شان را شنید، می‌توان لب‌خندهای‌شان را دید، می‌توان ازشان پرسید چند بچه دارند و آیا جمعه‌ی پیش به مادرشان سر زده‌اند؟ برای کشتن معصومیتی که توی قلبم دوباره جان گرفته و تاتی‌تاتی می‌کند و فکر می‌کند دنیا هرلحظه دارد در خودش متولد می‌شود. برای به بر شکسته شدن نازک‌آرای تن ساق گلی که به جان‌اش کِشتم. برای خوابیدن مادرها بر گور بچه‌هاشان. برای دیدن جان دادن دختران معمولی با شلوارجین و مانتوی مشکی بر کف خیابان، با چشمانی باز، رو به آسمان، وقتی که پشت مونیتور نشسته‌ای و کاری ازت برنمی‌آید. طاقت‌اش را داشتم؟ گفتم:"کارت ملی هم برداریم، یک‌وقت دیدی لازم بود".

جنگ دوران کودکی، هرچه پیرتر می‌شوم بیش‌تر در من به بار می‌نشیند. تازه وقت کرده‌ام که برای بمبی که در خانه‌ی هم‌سایه افتاده بود گریه کنم. تازه یادم آمده که ای‌وای بر زندگی‌مان. تازه می‌فهمم تلفن زدن به فامیل بعد از بمباران یعنی چی. ناگهان می‌بینی وسط مهمانی خانوادگی،  مجلس عزایی را به یاد می‌آورم که در آن مادری سیاه‌پوش، لباس‌ سرهمی کوچولوی آبی رنگ بچه‌اش را (که زیر بمباران صدام تکه‌تکه شده بود) بغل کرده است و گریه می‌کند. بعد مهمانی خانوادگی تمام‌ام می‌شود و زندگی‌ام می‌شود یک سرهمی لی آبی به ابعاد سه وجب در یک وجب. خفه می‌شوم. له شده‌ام. آدم نیستم. شبیه آدم‌ام. همین است که مردم نصف‌شب در خیابان می‌رقصند و من گریه می‌کنم. کاش برای من هم بمیری صدام.

احمدی بای‌بای. تمام شدی. مغز بچگی من پر شد از زباله‌دان تاریخ تئاترهای شبه‌روحوضی مدرسه، وقتی که هر دهه‌ی فجر عروسک‌های شاه و فرح را از توی آن بیرون می‌کشیدند و ما می‌خندیدیم. تو را برای بچه‌ام از زباله‌دان بیرون نمی‌کشم. بچه‌ام به تو نخواهد خندید. سرهمی آبی کوچک به بچه‌ام نخواهد رسید و بچه‌ام هرگز تو را نخواهد شناخت.

 

 

نویسنده : ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک